برای هضم لحظهای که آغازش از تو نوشتن است دست کم باید چند نفس عمیق کشید و به تمام قد در برابر خاطرات ایستاد،شکست و نوشت.تمام این کارها را کردم و حالا واجدشرایطم برای نوشتن از تو! روزی کوهنوردی بود که به خدا اعتقاد نداشت.اما یه شب که باروبندیل کوهنوردیشو بسته بود و مشغول کوهنوردی بود،سنگی زیر پاش لیز خورد و به ته دره پرت شد.اما ناگهان طنابش دور کمرش محکم شد و بین زمین و آسمون معلق موند.در آن لحظه چیزی نتونست بگه جز این که "خدایا کمکم کن!"و بعد از چند لحظه صدایی شنید که میگفت:اگه واقعا به من اعتقاد داری طناب دور کمرت رو باز کن.اما کوهنورد ترسید و محکم به طناب چسبید.فردا صبح گروه امداد کوهنوردی را یافتند که با طنابی به دور کمرش با فاصلهی ١ متر از زمین یخ زده بود! بیا گاه سکوت کنیم شاید خدا حرفی واسه گفتن داشته باشد!!!![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |

