!...آسمان فرصت خوبی است اگر پر بکشیم

روز اول با خودم گفتم

دیگرش هرگز نخواهم دید

روز دوم باز می‌گفتم

لیک با اندوه و با تردید

روز سوم هم گذشت اما

بر سر پیمان خود بودم

آن من دیوانه‌ی عاصی

در درونم های وهوی می‌کرد

مشت بر دیوارها می‌کوفت

روزنی را جستجو می‌کرد

می‌شنیدم نیمه شب در خواب

های های گریه‌هایش را

در صدایم گوش می‌کردم

درد سیال صدایش را

شرمگین می‌خواندمش بر خویش

از چه بیهوده گریانی؟

در میان گریه می‌نالید:

دوستش دارم نمی دانی؟!

روزها رفتند و من دیگر

خود نمی دانم کدامینم

آن من سرسخت مغرورم

یا من مغلوب دیرینم

بگدرم گر از سر پیمان

می کشد این غم دگر بارم

می نشینم شاید او آید

عاقبت روزی به دیدارم!

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/۱٩ساعت ٢:۱۳ ‎ب.ظ توسط حدیثه -فرنوش نظرات ()



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت