!...آسمان فرصت خوبی است اگر پر بکشیم

اندیشه من غروب  خورشید در صلاة ظهر یک عاشوراست

اندیشه من اندیشه ی خورشید برای هوشداری به آدمک هاست

اندیشه من بغض ماه برای همدردی با بی ستاره هاست

اندیشه من اندیشه یک بره در میان حلقه ای از گرگ هاست

اندیشه من غربت بانگ اذان به روی بامی از نیرنگ هاست

اندیشه من اندیشه رگبار برای تشنه های عاشوراست

اندیشه من با تو زیستن و با تو ماندن در این وانفساست

اندیشه من اندیشه فرشته ی بدون بال در ارتفاع کمتر از آسمان هاست

اندیشه من پیکر فرشته به روی دستان این آدمک هاست

اندیشه من نیاز به لالایی برای همه ی سنین در این روز هاست

اندیشه من فریاد یک عاشق به روی بلند ترین قله ی این دنیاست

اندیشه من نجات معشوق از دست گرگ های نازیباست

اندیشه من شناخت ذات پلید بعضی از آدم هاست

اندیشه من نفرین حق برای نابودی دشمن هاست

اندیشه من تورم زشتی هاست

اندیشه من آرزوی خواب برای ندیدن خیلی چیز هاست

اندیشه من غنچه ماندن در باغی پر از گل های زیباست

اندیشه من ترس از چیده شدن در کابوسهای شبانه ی این غنچه هاست

اندیشه من قرص های رنگ و وارنگ برای پس نیفتادن تو این روز هاست

اندیشه من با تو زیستن و با تو ماندن در این وانفساست...

اندیشه من سپید تر از هر ابری در آسمان خداست....

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/۳۱ساعت ۳:٢٢ ‎ب.ظ توسط حدیثه -فرنوش نظرات ()

کوله‌بارت بربند

شاید این چند سحر

فرصت آخر باشد

که یه مقصد برسیم

و بشناسیم خدا را

و بفهمیم که یک عمر

چه غافل بودیم

می شود آسان رفت

می شود کاری کرد

که رضا باشد او

ای سبکبال در این راه شگرف

در دعای سحرت

در مناجات خدایی شدنت

ار یاد نبر من جا مانده

بسی محتاجم....

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/٢٦ساعت ۱:۳٥ ‎ب.ظ توسط حدیثه -فرنوش نظرات ()

روز اول با خودم گفتم

دیگرش هرگز نخواهم دید

روز دوم باز می‌گفتم

لیک با اندوه و با تردید

روز سوم هم گذشت اما

بر سر پیمان خود بودم

آن من دیوانه‌ی عاصی

در درونم های وهوی می‌کرد

مشت بر دیوارها می‌کوفت

روزنی را جستجو می‌کرد

می‌شنیدم نیمه شب در خواب

های های گریه‌هایش را

در صدایم گوش می‌کردم

درد سیال صدایش را

شرمگین می‌خواندمش بر خویش

از چه بیهوده گریانی؟

در میان گریه می‌نالید:

دوستش دارم نمی دانی؟!

روزها رفتند و من دیگر

خود نمی دانم کدامینم

آن من سرسخت مغرورم

یا من مغلوب دیرینم

بگدرم گر از سر پیمان

می کشد این غم دگر بارم

می نشینم شاید او آید

عاقبت روزی به دیدارم!

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/۱٩ساعت ٢:۱۳ ‎ب.ظ توسط حدیثه -فرنوش نظرات ()



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت